آواز حقیقت
کار ما شايد اين است که ميان گل نيلوفر و قرن پی آواز حقيقت بدويم...(سهراب سپهری)
و دوست... و دوست یعنی تجلی تمام صفات دوست داشتن... یعنی کسی که دوست داشتن را در خود معنا کرده است... دوست واژه ای است ازلی... واژه ای است ابدی... از الست می آید... آن هنگام که ندا داد " الست بربّکم؟ " به فرمایش جناب حافظ: سر ز مستی بر نگیرد تا به صبح روز حشر هر که چون من در ازل یک جرعه خورد از جام دوست... ۱۸ آبان ماه ۱۳۹۰ سحر مثنوی خسته کننده ی روزمرگی دو بیتی احساس های نا تمام رباعی فلسفه های بی فرجام چهار پاره های قلب پاره پاره شعر های نو برای روح آواره ... همه را برای لحظاتی فراموش می کنم لبریز می شوم از عاشقانه ترین غزل ها... برای تو... شاه بیت شب های سحر.... ۲۲ دی ماه ۸۹ / ساعت: ۲۰:۲۰ سحر از قضا آن شب که طوفان شد٫شنیدم آمدی خواستم راهی شوم در این سفر٫ترکت کنم تا به سر آیینه قرآن شد ٫شنیدم آمدی گاه شک بردم به صبر و انتظارت٫ ناگهان تا گمان سست ایمان شد٫شنیدم آمدی شب به شب تا ناله هایم آسمان را خسته کرد عاقبت شب هم پریشان شد٫شنیدم آمدی می خریدم قیمت قلبم تو را تا پیش از این حال امثال تو ارزان شد ٫ شنیدم آمدی بی وفایی رسم دنیا شد٫ خودم هم مثل تو مثل ما هر جا فراوان شد٫ شنیدم آمدی دیر کردی٫ دیر کردی٫ دیر کردی٫ وقت رفت... تا سحر از شب گریزان شد٫ شنیدم آمدی ۰۹ آبان ۱۳۸۹ / ساعت: ۲۱:۴۵ سحر پاییز... من... تو... نگاهم... نگاهت... قاصدک... آرزو... سالها بعد... باز هم پاییز... خدا را چه دیدی؟ شاید اجابت دعای قاصدک............... شیوه ی چشمان توست... و طرز نگاهت... و من بسیار شاعر شده ام! سحر سوز نبودنت میان وجود من! گم گشت راه و رها گشت عاشقی... تقصیر توست آیا؟ نمی دانمش ولی بی تاثیر هم نبود بخت خمود من! برف آمدست به پاییز هم مگر؟ نیلوفر مرداب هم گریه می کند! نه این نمی شود عشق و این هم نشد خزان! ابری بگو که ببارد شبانه روز از این دو چشم سرخ و کبود من! غروب دومین روز پاییز سحر میان گریه می سوزم به آسانی... دگر خوابی نمانده٫ کو؟ کجا تعبیر؟ چنین افکار آشفته کجا دانی؟ به فکرت هر شبم تا صبح بیدارم تو را من درد و تو٫ من را چو درمانی تو آرامی و من سر در گم و خسته نه آرام نیستی٫ آرامش جانی... دل من قرص تر از قبل هم اما چرا حس می کنم گاهی پشیمانی؟! یقین دارم خدا ما را همان گونه چو قبلش دوست دارد گر چه پنهانی که گفت آسان نمود اول چنین عشقی؟ همین اول بدادیم سخت تاوانی اگر پایان گرفت٫ ای وای... نتوانم! چرا جانی که خود دادیم٫ بستانی؟ چو یک روزی مرا در قلب خود بردی نمی خواهم ببینم جای خود ثانی مرا با شانه ات دریاب این شب ها که بد حالیست٫ احوال پریشانی نه می خواهم٫ قسم بر قلب بی طاقت نه می خواهی٫ چنین تقدیر ویرانی سحر مانده است بی سامان٫ مرا دریاب که هیهات از شب تاریک ظلمانی... هجدهمین سحر ماه مبارک رمضان / ۷ شهریور ۱۳۸۹ سحر خدا کند همین گونه بمانی... خدا کند... یادم بماند که این گونه بودی... ... می دانم... هم اصل تغییر و هم قانون فراموشی را! بیا اصل تغییر را تغییر دهیم و فراموش کنیم قانون فراموشی را... ... خدا کند... دلتنگ که باشی ٬ فکر فردایت هیچ دلتنگ که باشی٬هرچه هم سعی کنی در وحشت کابوسی و رویایت هیچ دلتنگ که باشی٬ چهره آزرده شود در حسرت دیداری و سیمایت هیچ دلتنگ که باشی٬ همه جا تنگ شود این آبی بی کران دریایت هیچ دلتنگ که باشی٬ همه چیزت درد است نیست درمانی و چاره جز مدارایت هیچ دلتنگ که باشی ٬ وقت یخ می بندد تو چشم به راه و نیست سرمایت هیچ هر خاطره از اوست که خود حالا نیست در شهر دگر شوق تماشایت هیچ دلتنگی و رنگ شب به پایان نرسد جز به وقت سحر و جز به خدایایت هیچ ۲۴ مرداد ۱۳۸۹ / ساعت ۲:۳۵ سحر آرام آرام آب می شوم... ابرهای آسمان دل تنگی من تمامی ندارند بی آفتاب حضورت . نیایی آفتاب نمی آید... سحر نمی شود... روزه نمی شوم... افطار نمی کنم... نمی توانم دم افطار دعا کنم آمدنت را... و دوباره... چه دور سخت باطلی! چون بر سر خود آیینه قرآن بکنی تو اهل مروت و وفا بودی دوست حیف است خلاف شرط احسان بکنی ۸ مرداد ۱۳۸۹ / ساعت: ۱:۱۰ سحر دوستت دارم به جان٫ آرام جانم می شوی؟ بی پناهم چون نباشی٫ ای پناه خستگی امشب اینجا باز هم پشت و پناهم می شوی؟ بی کسی وقتی نباشی٫ سخت غوغا می کند ای همه کس های من٫ شاه کسانم می شوی؟ ابریم٫ اما هوایی نیست تا باران شوم باز کن آغوش٫ امشب آسمانم می شوی؟ ساده و تنها و خسته در مسیر لحظه ها بی امانم٫ باز امشب تو امانم می شوی؟ تا سحر راه درازی هست٫ یاری کن مرا! مهر روزم٫ در شب تاریک٫ ماهم می شوی؟ کو کمان آرشی تا آورد پیغام من؟ تیر٫ قلبم می کشد٫ امشب کمانم می شوی؟ ۱ مرداد ۱۳۸۹ / ساعت: ۱۰:۱۰ سحر خسته ای... چه حکمتی است نمی دانم٫ فقط می فهمم وقتی هردویمان خسته می شویم٫ عقربه ها هم خسته می شوند از حرکت... و لحظه ها از سپری شدن... حبس می شوم در زندان زمان... سحر تنگ که می شد سراغم را می گرفتی اما حالا که دلت تنگ نمی شود می روم... تا که شاید دلواپسم شوی و سراغی بگیری... و مبادا از روزی که دلت٬ دلواپس شدن را هم از یاد ببرد... سحر بوی صبح نمی آید ازین شب غمناک ولی من باز... پشت همان پنجره چشم به راه تو نشسته ام! رو به سوی همان راهی که هر روز با عبورت سرشار از عطر عاشقی می شد و تو... هر روز باز هم عبور می کنی...در خیالم! و راه را پر می کنی اما این بار با عطر دلتنگی به تماشای چه نشسته ام؟ درین تاریکی بی انتهای راه که هر لحظه عرصه را بر من تنگ تر می سازد و قلبم را درین سکوت عمیق چنگ می اندازد! به تماشای چه نشسته ام؟ تو بگو که دیگر بیهوده است انتظار آمدنت و شبی چنین پایان روشنی ندارد... تو بخواه... تو از چشمان سحر آرامش دوباره را طلب کن! تو بیا... حتی اگر نه به این راه به خواب و خیالم... تو بیا... ۴ شهریور ۱۳۸۸ / ساعت : ۱۸:۵۰ سحر تا حس نکنم حواست اینجا نیست... کاش سرت شلوغ شده باشد نه دلت!!! شعر نمی گویم که سروده باشم می سرایم که صدایت زده باشم غزل هایم واژه به واژه رنگ تو را گرفته است... از وقتی که جاری گشتی در لحظه هایم غیر از نام تو بر زبان نمی آید و اگر هم چیزی بیابد از عمق جان نمی آید! شعر هم که اگر نگویم مرا که نه گلی هم نامم هست و نه خیابانی به نامم چگونه به یاد خواهی آورد؟؟؟ سحر با انعکاس محبت چشمان تو من آب می شوم... شبهای پیش رو شبهای بی خاطره شبهای مست خواب آنجا که نور هم به زمین پشت می کند... من با نگاه پر مهر تو... مهتاب می شوم!!! ۲۵ خرداد ۱۳۸۹ / ساعت ۱۱:۲۰ سحر دم به دم بر دردهای من زیادت می کنی من یقین دارم نمی دانی دلیل ماتمم ورنه خود هم بر چنین ماتم شهادت می کنی... ۲۱ خرداد ۸۹ سحر این گونه مهربان ظهر است و آفتاب بی تابی و دلم دستان گرم تو انصاف هم بده چشمان خود ببند من گرم و عاشقم با آن نگاه خود خاکسترم نکن! چشم تو و نگاه... بی تابی و دلم... دل و بی تابی و عهدی که روگردون نخواهد شد من و آه و غم و دوری٬ قضای آسمانی بود همان گونه که حافظ گفت٬ دیگرگون نخواهد شد تو را دیگر نمی یابم٬ شبی مجنون به لیلی گفت تو را عاشق شود پیدا ولی مجنون نخواهد شد مکن شکوه که دوری ها قانون طبیعت بود و این دنیای بی احساس٬ بی قانون نخواهد شد تو خود تکرار هر رویا و تکرارت شده رویا ولی از کشتن رویا فلک دلخون نخواهد شد به جایت اشک می ریزم٬ نگاهت تر نگردانی عجیبا با چنین حالات قضا افسون نخواهد شد دو چشمم از نفس افتاد٬ تو را دیگر نمی بیند چرا ای دیو تاریکی٬ سحر اکنون نخواهد شد؟ ۱۷ اردیبهشت ۱۳۸۹ / ساعت ۱:۵۰ سحر مرسی که همیشه دوتا دستت گلن که نکنه غصه ام شه که پوچو انتخاب کردم... اما چاره ای نیست... وقتی ازت جدا می شم دوباره... بی تو! دوباره... همه چی پوچه...!!! سحر نه هوایی در سر نه که عشقی در دل نه سکوتی بر لب نه که برقی در چشم من از این باران ها ترس مبهم دارم...! که کویر دل من نه نیازی دارد که بباری بر آن نه که شوقی دارد٬ که بگیرد سامان من از این باران ها ترس مبهم دارم...! به کویر قلبم گر بباری یک دم من از این می ترسم که برویانی غم این جوانه گویا٬ عطر عشقی دارد! من از این باران ها ترس مبهم دارم...! من نه عاشق هستم و نه محتاج نگاه از نگاه گرمت من ولی می ترسم! که بیابان دلم شود آن جنگل وابسته ی مهر! شیشه را می کوبد! من از این باران ها ترس مبهم دارم...! آه... قلبم لرزید... ترس مبهم دارم...! ۲۲ فروردین ۱۳۸۹ / ساعت ۲۲:۳۰ سحر بارالها
برای همسایه ای که نان مرا ربود نان،
برای دوستی که قلب مرا شکست مهربانی،
برای آنکه روح مرا آزرد بخشایش
و برای خویشتن خویش آگاهی و عشق
میطلبم.
دکتر علی شریعتی قبول نیست... خوب آخه تو دست منو خوندی... دیگه کجارو دارم برای قایم شدن؟؟؟ اما... هر وقت که من چشم می ذارم تو خیلیییی دور می شی... هر سری دور تر می شی... منم هنوز مثه بچه ها غصه ام می شه... ازین می ترسم که دفعه ی بعدی که چشم گذاشتم انقدررررررررر دور شده باشی... که حتی یادت بره یه نفر اینجا منتظره که سُک سُک کنی... وقت معنا شدن عشق چه بی همتا بود شور و شادی و رضایت به جهان پیدا بود اصل بر زمزمه ی پر تپش دلها بود نه بر اینکه نفسی پست شم و ساده روم روز اول به دلم مهر وجود تو نشست دل از آن روز اسیر بد و خوبی تو گشت همچو مجنون شده ام لیلی آواره ی دشت کس ندانست به من این همه مدت چه گذشت خم بشد قامت رنجور بلا دیده ی دل مدتی رفت جهان وفق مراد دل ما لطف بی وسعت یزدان همه شد شامل ما آنچه از دهر طلب بود شدش حاصل ما دیر نپایید٬ گرفتش بخت ناعادل ما این چنین شد که چنین سخت زمین افتادم کرده مهر تو درون دل و جانم لانه شده آن قصه ی شیرین کنون افسانه حال دیروز چنین کرده مرا مستانه کرده ام فکری و امروز چنین جانانه ترک این خاک کنم تا که ز یادم بروی چه بگوبم؟ نشود ترک سرای تو کنم چون به دربا بروم باز هوای تو کنم کوه و صحرا بروم قصد وفای تو کنم من به هر جا بروم یاد صدای تو کنم تو چه کردی که به هر آینه در چشم منی؟ عاشقی بعد تو و مهر تو دیگر نشود قصه با رفتن تو باز هم ابتر نشود جان بی عشق گِلی ماند و گوهر نشود گرچه حال دل من بعد تو بهتر نشود هر سحر با دل غمگین بنشینم به دعا! ۱۸ اسفند ۱۳۸۸ / ساعت ۹:۲۵ سحر سحر دو چشمم پر ز اشک٫ قلبم به سویش چو ماه قصد دل بیمار دارد به جزر و مد کشد آن خلق و خوی اش که او یوسف ترین این جهان است و من دلبسته ی شیدا به رویش بهار نارنج عطر عشق دارد هوا را پر بکرده عطر و بویش تمام باغ را سرمست کرده گمان بردم که بشکسته سبویش سحر از شوق٫ که بوی یار دارد بهار نارنج ها بسته به مویش ۶ فروردین ۸۹ / ساعت : ۹:۰۰ سحر![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
تو بگو...![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
اگر آن ترک شیرازی بدست آرد دل ما را
به خال هندویش بخشم سمرقند بخارا را
صائب تبریزی:
اگر آن ترک شیرازی بدست آرد دل ما را
به خال هندویش بخشم سر و دست و تن و پا را
هر آنکس چیز می بخشد ز مال خویش می بخشد
نه چون حافظ که می بخشد سمرقند و بخارا را
شهریار:
اگر آن ترک شیرازی بدست آرد دل ما را
به خال هندویش بخشم تمام روح اجزا را
هر آنکس که چیز می بخشد بسان مرد می بخشد
نه چون صائب که می بخشد سر و دست و تن و پا را
سر و دست و تن و پا را به خاک گور می بخشند
نه بر آن ترک شیرازی که برده جمله دلها را
محمد عيادزاده:
اگر آن ترک شیرازی بدست آرد دل ما را
خوشا بر حال خوشبختش، بدست آورد دنیا را
نه جان و روح می بخشم نه املاک بخارا را
مگر بنگاه املاکم؟چه معنی دارد این کارا؟
و خال هندویش دیگر ندارد ارزشی اصلاً
که با جراحی صورت عمل کردند خال ها را
نه حافظ داد املاکی، نه صائب دست و پا ها را
فقط می خواستند این ها، بگیرند وقت ما ها را.....؟؟؟
![]()
من تا به کی بنشینم که نحسی به در شود؟
![]()
![]()
| www . night Skin . ir |

